دلبر برفت و دلشــــــدگان را خبر نکرد
دلبر برفت ودلشــــــــدگان را خبر نکرد
یاد حریف شــــــــهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریــــق مروت فروگذاشت
یا او به شـــــاهراه طــــریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گـــــــریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شــــــوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
ســــــودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیـــــده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جــــان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نســیم سحر نکرد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:12 توسط ویس قرن علی زاده
|
بنگر طلـوع خندهی خورشید بر لبم