خــــــــــــــــــداوندا!

خــــــــــــــــــداوندا!

به اشـــک ما دران دلشـــــــکسته

به شام نالــــــــــــــــــــه های نا امـــــــــیدان

به صبــــــــــــــــــــح آبروی رو سپــیـــــــــــــــــــــدان

به حرمــــــــانی که در چشــــــــــــــــــم یتـــــــــــیم اســـــــت

به دل هــــــــــــایی که در چنــــــــــــــــــــگال بیــــم اســـــــــــــت

به دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــداری که از آن گــــــــــــــــریه خیزد

به بیمــــــــــــــــــــــــــاری که از جـــــــا ن می گـــــــــــــریزد

به آن درمـــــــــــــــــــانده ای کز عمــــــــــر سیر است

به آهویی که در چنـــــــــــــــــــــــگال شیر است

قســـــــــــــم بر آستــــــــــــــــان کبریایی

رها کن جان ما را از جدایی

بـــروید ای حــریفان بکشید یــار مـــــا را

خط

بـــروید ای حــریفان بکشید یــار مـــــا را

بمن آوریــــد یکــــدم صنم گــریز پــــا را

بترانه های شیرین ببهـــانه هــای رنگیـــن

بکشید ســوی خــانه مـــه خوش لقـا مارا

و گر او به وعـده گوید که دمی دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شمـــــا را

دم سخت گرم دارد کــه بجادوی وافسون

بزنـــد گــره بر آب و ببنــد او هــــوا را

بمبارکی و شادی چــونگار من در آیـــــد

بنشین نظاره مــــی کن تو عجایب خدا را

چــو جمال او بتابد چــه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش بکشد چــراغهـــــا را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر مـن

برسان سلام و خدمت تو عتیق بی بها را

خط

جــــان من گــر بـــدلت ميل شكار افتاده

جــــان من گــر بـــدلت ميل شكار افتاده

بدرت مـــــرغ دلـــم نقــــد و تيار افتاده

ز كجــــا ســـوی من گمشده افتـد نظرت

كه چو من بر سر كــوی تو هزار افتاده

من نه تنها بسر كــــوی تو بسمل شده ام

كشتگان تــــو بهــــــر كنج و كنار افتاده

دل خــــود را بچــــه اميد تسلـــی بـدهم

كز عدم دورتر از يــــــار و ديـار افتاده

يار را در بـــــر اغيار كـــــه ديـدم گفتم

خرمن گل بسر تـــــودهء خــــــار افتاده

از فغان دل من گـــــوش جهـانی كر شد

تا كه مينای می از دست نگــــــار افتاده

بچه اوضاع جهان شاد شود خــاطر من

هر طرف می نگرم مرده قطـــار افتاده

عشقری كيست كه دربزم توآيد به حساب

همچو خــــاكستر مجمــر ز شمار افتاده

زبــان راست نپیچد دهـــان چه ارزش دارد

خط

زبــان راست نپیچد دهـــان چه ارزش دارد

هـــدف به تیــر نبندد کمان چه ارزشی دارد

به وسعتی که شود رفت و آمد نفـس تفتیــش

دهند حنجره ها ارمغــان چــه ارزشی دارد

فـــراز ها همــه یابند از فرود های آذیــــــن

زمین اگر نبود آسمـــــان چه ارزشــی دارد

کسی ز کوچه ای خورشیدیان به شب تارگفت

در آسمـــان شمــا کهکشان چــه ارزشی دارد

به ما که هست به از قرص مهتاب قرص نـان

سرود و مستی و سروروان چه ارزشی دارد

به نــام خیزش بن بستهــا بــــه راه افتــــادیــم

چو جاده بسته بود کاروان چه ارزشـــی دارد

به سینه های ز دل مانـــــده خالی آتش اندازیــد

پـــرنــده ای که نمــانده آشیان چه ارزشی دارد

به سر فرازی سبزینه ها مبــــال ای رویــــــش

بهــار بر در زرد خــــــزان چـه ارزشـی دارد

به نزد تیز دمان حـــرف با زبـــان خنجـــر زن

بــرای تیغ قصیــــده و رمــان چه ارزشی دارد

3Jokes Love Wallpaper (8)

خط

عشق عجیب  از نوشته های بوکاچیو

آجیلوف، فــــرمانروی لومبــاردی، همســـری داشت کــــه در وجاهت گـــــــوی سبقت از تمامی زنــــان ربــــوده بود.

وی را (تئودولینا) می نامیدند و هـــر مردی کــــه دیده اش بر او مــــی افتاد، یک دل نه صد دل عـــاشق می شد.

از جمله چنین مردان نیز مهتر آنها بود که جوانی نجیب و زیرک محسوب میشد و بشکرانه همین ذکاوت نیز میدانست که ممکن است بر همسر فرمانروا نگاه کند، او را ستایش نماید و نسبت به او تمایلاتی داشته باشد، لکن هیچگاه قادر به معاشرت و دوستی با او نخواهد بود.

مهتر جوان این چنین نا امید و آرام، قانع به لمس کردن دامن وی در وقت سوار شدن بر اسب زندگی را میگذارند و حتی جرئت آن را نداشت که در حضور وی آهی برآورد.

اما اوضاع بهمین منوال نماند زیرا که غلیان احساسات بدانگونه که همگی آگاه می باشیم هرگونه سدی را می شکند و به عشاق شهامتی عجیب می بخشد.

مهتر جوان با خود اندیشید که مرگ بهتر از درد نهانی او و بی قراریهای روز و شب اش می باشد و فی الواقع مرگ تنها درمان درد وی بنظر می رسید پس هرگاه مرگ در انتظارش باشد چرا پیش از متمتع شدن از عشق خود دیده از جهان فروبندد؟

این چنین بود منطق وی و تصمیم گرفت که نقشه ای بکشد تا بتواند با آن زن همبستری نماید. ابراز عشق کردن و نامه نوشتن را بی ثمر دانست چون جز مرگ چیزی عایدش نمیکرد زیرا که آن زن نسبت به همسر خود وفادار بود و با هیچکس جز فرمانروا نمی خسبید و این فرمانروا بود که تمامی درها در مقابلش گشوده میشدند و مهتر مسکین می پرسید که آیا امکان دارد درها خوشبختی بروی کس دیگری هم غیر از فرمانروا باز شوند؟

آنگاه مشغول به بررسی حرکات و رفتار فرمانروا شد. خود را پشت بته ها پنهان کرده و میدید که فرمانروا چه مواقعی به خوابگاه همسرش داخل میشود.

بدین معنی که فرمانروا هر شب چپنی بر تن کرده و در حالیکه شمعدانی در دست داشت و عصائی در دست دیگر، بطرف خوابگاه آن زن رفته و دو ضربه بر در میزد. درباز میشد و ندیمه ای شمعدان را از دست وی می گرفت و فرمانروا پا بدرون نهاده و مدتی بعد خارج میشد.

مهتر پس از مشاهده این اوضاع، به تهیه چپن شبیه چپن فرمانروا پرداخت آنگاه شمعدان و عصائی نظیر آنچه وی حمل مینمود، بدست آورد سپس به حمام رفته و تن خویش را صد ها بار با صابونهای معطر شستشو داد تا مبادا بوی اصطبل هویت وی را لو دهد و زن بیچاره دریابد که این عطر شوهرش نیست.

پس از آنکه کاملاً پاک معطر شد، چپن بر تن کرده شمع را روشن نمود و عصا را بدست گرفت و مطابق رویه فرمانروا بطرف خوابگاه رفته و دق الباب کرد. در باز شد و ندیمه خواب آلود شمعدان را از دستش گرفت.

مهتر بی آنکه سخنی بگوید، وانمود کرد که ناراحت است (زیرا فرمانروا در اوقات ناراحتی بندرت سخن میگفت) آنگاه وارد بستر زن فتان شده و با شهوتی بسیار او را باغوش گرفت و بدینسان، آن شب نه یک بار، بلکه چندین بار با آن زن نرد عشق باخت و تنها ترس از کشف هویت بود که او را از بستر بیرون کشید.

هنوز مدت درازی از رفتن مهتر نگذاشته بود، که فرمانروا بشخصه چپن بر تن و شمعدان و عصا در دست سر رسید و طبق معمول وارد بستر شد.

همسرش با بهت و حیرت و در عین حال خوشحال از این همه حدت و حرارت گفت:

سرور من: امروز کاملاً عوض شده اید و چگونه است که بعد از آن عشقبازی، آنهم نه یکبار بلکه چند بار، مجدداً باین زودی نزد من برگشتید؟ مبادا سلامتی شما به خطر بیفتد.

فرمانروا تکان سختی خورد زیرا فی الفور دریافت کسی دیگر خویشتن را به قالب او در آورده و از لذائذ مختص وی بهره مند شده است.

اما عقل بر او نهیب زد. اگر کسی دیگر بود، مسلماً فریاد می کشید که چی میگوئی زن؟ من اولین بار است که امشب به اینجا میایم و تو یا دیوانه شده ای یا اینکه فاسق داری و یا کسی ترا فریب داده.

اما فرمانروا که قصد نداشت آن زن را آزرده خاطر و ناراحت ساخته و خودش را نیز مضحکه قرار دهد، و بر هوس همسرش نیز در مورد کسی دیگر غیر از خودش دامن نزند، اظهار داشت:

بله عزیزم؟ فکر میکنی من آنقدر مسن شده ام که نمی توانم هر چند گاه یک بار دست جوانان را از پشت ببندم؟

همسرش گفت: خیر قربان و من تنها بفکر سلامتی شما بودم.

فرمانروا گفت: شاید حق با تو باشد و اندرز تو همیشه بحال من نافع بوده و امشب دیگر مزاحم تو نخواهم شد.

فرمانروا بدنبال این سخن با خشمی بسیار از اطاق خارج شد تا متجاوز گستاخ را بیابد و چون میدانست که این شخص کسی غیر از ساکنین آن قصر نخواهد بود، مصمم شد که به تمام خوابگها سر کشی نماید و به ضربان قلب همه گوش دهد زیرا هرکس آنچنان حریصانه با هسمرش عشقبازی کرده بود، تا مدتها دچار طپش شدید قلب و ضعف حاصله میشد و همین ضربان غیر عادی وی را لو میداد.

فرمانروا سپس به خوابگاههای مجاور اصطبل رفت.

دست خود را بر سینه یکایک خفتگان نهاد ولی قلب همگی بعلت خواب، ضربان آرام و منظمی داشت.

مهتر شیاد در آن تاریکی هیکلی را دید که دست برسینه یکایک افراد مینهد و بیدرنگ فهمید که این، کسی دیگر غیر از فرمانروا نیست و بناچار چشمها را برهم فشرد و تظاهر به خفتن کرد.

چون دست فرمانروا بر سینه او قرار گرفت، بیدرنگ متوجه شد که این همان مرد شیاد میباشد، اما در آن تاریکی شب قادر به دیدن چهره او نبود زیرا علاوه بر آن مهتر صورتش را نیز پوشانده و یک دست را بر چهره نهاده بود و فرمانروا نیز به ملاحظه حیثیت و افشا شدن اسرار جرئت روشن کردن شمع را نداشت و نمیخواست همگی از موضوع آگاه شوند. و اگرهم همانجا ویرا بقتل میرسانید سر و صدای بسیار تولید شده و همگی از خواب بیدار میشدند. پس یک عدد قیچی را که برای همین منظور با خود آورده بود، از جیب خارج ساخت و یک طرف موهای بلند مهتر را قیچی نمود تا صبح روز بعد، از روی همین علامت ویرا بشناسد و مجازات نماید. آنگاه با خاطری آسوده از خوابگاه خارج شد.

اما کسی که اینهمه ذکاوت داشته باشد که بتواند با هسمر فرمانروا همبستری کند، ول اینکه یک مهتر باشد، بلاشک قادر است که در چنین مواردی نیز چاره ای بیندیشد و دوست ما نیز به آرامی از جا برخاست و چون تمام خدمه را خفته دید....

صبح روز بعد فرمانروا دستور داد تا تمام درها را ببندند و همه مستخدمین و نگهبانان به حضورش بروند. افراد یکایک وارد تالار شدند و در حضور وی، طبق معمول و مطابق رسم و عادت، کلاه از سر برداشتند و فرمانروا بطور ناگهانی مات و مبهوت شد زیرا یکطرف موهای همگی قیچی شده بود.

فرمانروا در دل گفت: هرکس بوده، در زیرکی و رذالت نظیر ندارد.

شاید اگر فرمانروائی دیگر غیر از آجیلوف بود، تمام آن گیس بریدگان را شکنجه میداد و از مجرم اصلی اعتراف میگرفت اما آجیلوف به افراد گفت: هر کس آن کار را کرده، دیگر تکرار ننماید.

سپس همه را مرخص نمود.

هر چند که این کلمات همه را متحیر و مبهوت ساخت، لکن برای یکنفر از آن میان معنا و مفهوم داشتند و از آن روز ببعد دیگر کسی جز خود فرمانروا پا به خوابگاه تئودولینا نگذاشت.

رفیقان برلب آمد جان زهجران دلفگاری را

 رفیقان برلب آمد جان زهجران دلفگاری را

 که میگوید به آن بیرحم حال جان سپاری را

 نه ازبختم ســر یاری نه از دلدار غمخـواری

 بــود مشکل بسر بردن بدیسان روزگاری را

 توای صیاد یـــاد آور به قیـــــد افتادهء دامت

 کشـا ازمحنت هجــران اسیر خسته زاری را

 جفا ازحــد فزون کردی بیا یک ره وفا آموز

 دوا کـن درد افگــــاران مسوزان داغداری را

 گــــذر کن جــانب مجوب ای دلبر زیان نبود

 اگـــــر باری بجــــا آری ، دل امیــدواری را

 

 

خــــوابم ز مـــژه پریـــــده امشب

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 خــــوابم ز مـــژه پریـــــده امشب

 آهــم بــه فلــک رسیــــــده امشب

 سیلاب سـرشک همچـــــو دریـــا

 جــاری است ز هـردو دیده امشب

 رفت از دل من قــــــــرار و آرام

 وحشـــی صفتــم رمیـــــده امشـب

 جــانــا ز جـــدایی تـــــو جـــانــم

 از غصــه به لـب رسیـــده امشـب

 از دورویی روی لالـــــه رنگـــت

 خــون از مــژه ام چکیــــده امشب

 از هجــــر حلال ابــــــــــــروانت

 قــــدم چــــــو کمـان خمیده امشـب

 بسمل صفت از خـــدنگ مــــژگان

 مـــرغ دل مـــن تپیـــــــــده امشب

 محجوبه زار بینـــــــــــــــــــوا را

 افعیــــی غمت گــــزیــــــده امشب

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

ای جان من اسیــرت ای عمر من فــدایت

 6tpyn1j2jirldauvrs16.gif

ای جان من اسیــرت ای عمر من فــدایت

عمــرم به آخر آمد بی لعل جــــان فـزایت

تو میروی خرامان من با دو چشم گریـــان

آشفته و پــریشان چــون کاکل از قفــــایت

نی بخت آنکه یک شب دستم کشد به زلفت

نی پای آنـکه روزی بگــریزم از جفــــایت6tpyn1j2jirldauvrs16.gif

تـو گل ناز همه سرو طناز همـــــــــــه

  

     تـو گل ناز همه سرو طناز همـــــــــــه        

     همه مایل بتو اند چـــــــــــه چاره سازم        

     مردم شهر به تو گفت که تو زیبای همه        

     من با زیبـــــــــای همه چه چاره سازم        

     تو بیا در بر من خـــــوی سیمین بر من        

     از کنار تو جدا چه چاره ســــــــــــازم        

     به تو گفتند که تویی مجلس آرای همـــه      

آه چه مغرور شدهء چه چاره ســـــازم 

         

چــه خلاف سر زد از مـــا کــه در ســرای بستی

چــه خلاف سر زد از مـــا کــه در ســرای بستی

بر دشمنـــان نشستی دل دوستــــــان شکستــــــی

ســر شانـــه را شکستـــــم بـــه بهانــــــه تطـاول

کـــه بـــه حلقه حلقه زلفت نکنـــــد دراز دستــی

بـه کمـــال عـــذر گفتـــم کــه بلــب رسیده جانـم

ز غـــرور ناز گفتـــی که مگـــر هنـــوز هستـی

ز طواف کعبــه بگـــذر تــــو کــه بت نمیپرستـی

به درد کنشت منشین تـو که بت نمــی پرستـــــی

مگـــر از دهان ساقــی مـــددی رســـد وگـرنــه

کس از این شــراب بــاقــی نرسد به هیچ مستـی

امشب بــــه یاد روی تــو غوغا کنم غوغا کنم

6tpyn1j2jirldauvrs16.gif

امشب بــــه یاد روی تــو غوغا کنم غوغا کنم

دل را بـــدست غم دهم پس شکوه از دنیا کنـم

امشب به یــاد عشق تو با اشک خود تنها شوم

آنقدر زاری ها کنم تا سیل خون بر پا کنــــــم

خندی به عشق پاک من گویی که من دیوانه ام

گویی من دیوانه خــود در ساغـر و مینا کنـــم

6tpyn1j2jirldauvrs16.gif

ای ساربـــان آهسته رو کرام جانـــــم مــــــی رود

6tpyn1j2jirldauvrs16.gif

ای ساربـــان آهسته رو کرام جانـــــم مــــــی رود

وآن دل کـــه با خــود داشتم بــــا دلستانم مـــی رود

من مانـــده ام مهجــور از او بیچاره و رنجور از او

گـــویی که نیشـــی دور از او در استخوانم می رود

گفتم بــــه نیرنگ و فسون پنهـــان کنـــم ریش درون

پنهــان نمـــی مانــد کـــــه خـــون بر آستانم می رود

محمـــل بــدار ای ساربان تنـــدی مکن با کـــــــاروان

کـــز عشق آن سر روان گــــویی روانــــم مـی رود

او مـــی رود دامن کشان مــن زهـــر تنهائــی چشان

دیگـــر مپرس از من نشان کــــز دل نشانم مــی رود

بر گشت یــار سر کشم بگـــذشت عیش نــا خــــوشم

چــــون مجمـــر پر آتشم کــــز سر دخـــانم می رود

با آن همــــه بیـــداد او وین عهــــــد بی بنیــــــــاد او

در سینه دارم یــــاد او یـــــا بـــر زبانم مـــــی رود

باز آی و بــــر چشمم نشین ای دلستــــــان نــــازنین

کشوب و فـــریاد از زمین بـــــــر آسمــانم مــی رود

شب تا سحر می نغنوم و انـــدرز کس مــی نشنـــوم

وین ره نــــا قاصــد مــی روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگیریم تا ابل چـــون خــــر فرو مانـــده به گــل

ویــن نیــز نتوانــم کــه دل با کـــاروانم مــــــی رود

صــبر از وصال یـــار من بــرگشتن از دلــــدار من

گـــر چــه نباشد کـــار من هم کــــار از آنم می رود

در رفتن جــــان از بـــدن گـــویند هــــر نوع سخـن

من خــــود به چشم خــــویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست مـــا لایــق نبود ای بی وفـــــا

طاقت نمی آرم جفــــا کار از فغـــــانــم مـــی رود

6tpyn1j2jirldauvrs16.gif

مگـــر نسیم سحر بــــــوی یـــار من دارد

مگـــر نسیم سحر بــــــوی یـــار من دارد

کـــــه راحت دل امیــــــــــدوار من دارد

به پای سرو در افتاده انـــد لالــــه و گـــل

مگـــــر شمــایل و گـــل قـد نگار من دارد

نشان راه سلامت ز مــــن مپرس که عشق

زمــــام خــاطر بــب اختیار مــــــــن دارد

گلا تازه بهـــار تویی کـــــه عارض تــــــو

طـــراوت گـــل و بـــوی بهــــار مـن دارد

دگــــر سر مـــن و بالیـــن عاقبت هیهــات

بــدین هـــوس که سر خـــاکسار مــن دارد

بــه هرزه در سر او روزگار کـــردم و او

فراغت از مـــن و از روزگـــــار من دارد

مگـــر به درد دلـــی بازمانده ام یــــــــارب

کــــدام دامن همت غبـــــــار مــــــــن دارد

به زیر بـار و سعدی چو خر به گل در ماند

دلت نسوزد کـــه بیچــــاره بـــــار من دارد

سر مست اگـــر در آیی عــــالم بـــه هـــم بــرآیــــــــد

سر مست اگـــر در آیی عــــالم بـــه هـــم بــرآیــــــــد

خـاک وجود مــــارا گــــرد از عــــدم بــــــر آیـــــــد

گـــر پرتو رویت در کنـــــج خــــــاطـــر افتـــــــــــد

خلـــوت نشین جــــان را آه از حــــــــرم بـــــر آیــــد

گلــــــدسته امیــــدی بــــر جـــــان عـــاشقان بــــــــه

تـــا ره روان غـــــــــم را خــار از قــــــدم بــر آیـــد

گفتــی بـــه کـــام روزی بــــــا تـــو دمـــــی بــرآرم

آن کــــــام بـــــر نیامـــــد تـــرسم کـــــــه دم بـــرآید

عـــــاشق بگشتم ار چــــــــه دانسته بــــــــــــودم اول

کـــــــــز تخم عشق بـــــازی شاخ نــــــــدم بــر آمـد

گـــــــویند دوستـــانم سودا و نـــالــــــه تـــــا کــــــی

سودا ز عشق خیـــــــزد نالــــــــه ز غـــم بـــر آیـــد

دل رفت و صبـــــر و دانش ما مانــــــده ایم و جانی

ور زان کـــــه غــم غـــم توست آن نیـز هــم بر آیــد

هــــر دم ز سوز عشقت سعــدی چنــــــان بنـــالـــــد

کـز شعــــــــر ســوز نـــــاکش دود از قلم بــرآیــــد

كس نشد پيدا كــــه در بزمت مـــرا يــاد آورد

كس نشد پيدا كــــه در بزمت مـــرا يــاد آورد

مشت خــــاكم را مــگر بر درگهت بــاد آورد

يك رفيق دست گيری در جهـــان پيــــدا نشــد

تــــا بپــــــای قصر شيرين نعش فرهـاد آورد 

                                                   در دل خــــوبان نمی بخشــــد اثــــر آيا چـرا

        سنگ را آه و فغــــــان من بــــــه فرياد آورد 

آرزوی مرغ دل زين شيوه حيرانم كه چيست

تير خــــــون آلود خــــود را نزد صياد آورد

در صف عشــاق ميبالــــــد دل نــــــاشاد من

گـــــر بدشنامی لب لعـــلت مــــــرا ياد آورد 

 

                                                   دل كند لخت جـــــگر را نذر خشم گـــلرخان

                                                   همچو آن طفلی كــــه حلوا پيش استــاد آورد 

باشد آن روزی كه آنشوخ فــــرامش كـار من

يــــــاد از حــــــال من غمگين ناشـــــاد آورد

كيست تا ازروی غمخواری درين دشت جنون

بهر دست وپــــــای من زنجير فـــــولاد آورد 

                                                   عشقری از روی عــــــلم و فن نميسازد غزل

                                                   اينقـــــــدر مضمون نــــــو طبع خدا داد آورد

 

ای دوستان ای دوستان من خوش سرای كيستم

 

ای دوستان ای دوستان من خوش سرای كيستم
آيينــــه ســــــان در حــــيرتم محو لقای كيستم

باشد اميدی در دلم، مطلـــوب من معلوم نيست
در كلبهء خـــــود منتظر بهـــــر صدای كيستم

شور محبت در ســــرم ، سودای الفت در دلم
با يك جهـــــان بيگانـــــگی من آشنـــای كيستم

هرجــــــا بقــــــدر و قيمتم، با آبـــرو با عزتم
با ستر و پــــرده اينچنين، زير لـــــوای كيستم

هرشی مرا وافررسد،هرخواهشم حاضر رسد
مسرور و شاد از بخشش بــــی منتهای كيسـتم

در پيش رويم  پيشرو آيا كـــه می باشد روان
مانند ســــــايه مـــــی دوم اندر قفــــای كيستم

عمرم گذشته ازنود صد ســاله گردم عشقری
در دهر فانــــی زنـــده از آب بقــــای كيستم

من عشقری شــاعرم خـــانه بدوش و دربدر
تيلنگ گـويان روز و شب يارب گدای كيستم

بگــــذار تـــا بگـــریم چون ابر در بهـــاران

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بگــــذار تـــا بگـــریم چون ابر در بهـــاران

کـــز سنگ ناله خیزد روز وداع یـــــــاران

هر کس شراب فرقت روزی چشیــده باشــد

داند که سخت بـــــــاشد قطع امیـــــــدواران

با ساربان بگــوییــــد احـــوال آب چشمــــم

تا بـــر شتـــر نبنـــدد محمـــل بروز بــاران

بگــذاشتند ما را در دیـــــــــده آب حســرت

گــریان چو در قیــامت چشم گنــــــاهکاران

ای صبح شب نشینان جــانـــــم بطاقت آمـــد

از بسکــــه دیـــر آمـــد شـــام روزه داران

چنــدین کـــه بر شمــردم ازماجرای عشقت

انـــدوه دل نگفتم الا یــــــک از هــــزاران

سعدی بروزگاران مهری نشسته بـــــــردل

بیــرون نم توان کــرد الا بـــه روزگــاران

چنــدت کنـــــم حکایت شـرح اینقدر کفایت

باقی نمــی تــوان گفت الا بـه غمگســـاران

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

همچــــــو مرغ از شاخــه در شاخــی پــریدن خـــوب نیست

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

همچــــــو مرغ از شاخــه در شاخــی پــریدن خـــوب نیست

یـــا بهـــر سوراخ چون مــــــوشی خــــــــزیدن خوب نیست

راه نـــــــا همــــــوار پیمــــودن بـــــه شب هــــــای سیـــــاه

بــــــار نــــاجا را بــــــدوش خــــــــود کشیــدن خــوب نیست

قصــــــهء نــــــادیـــده را دیــــــــده تصــــــــــــویـــر داشتن

میـــوهء نــــــا پختـــه را روخـــــــام چیـــــــدن خـوب نیست

سعـــی انــــــــــدر رشتــــــهء مقصـــــود تــــــــا نگسیختــن

گــــــــر رمیــــد آهـــــو بـــدنبالش دویــــــدن خـــــوب نیست

گـــــــــــوش را دادن بقـــــــول ملحـــــد و پست و پلیــــــــد

حـــــرف نـــا مطلـــوب گمـــره را شنیــــدن خـــــوب نیست

خـــــوردن و نـــــوشیــــدنت بــــــایــــد بکـــاســــهء صفـــا

آب را در ظـــــرف نـــــا پــــــاکــــی شمیـــدن خــوب نیست

جـــــامه ات را گـــــر ملوث ســــاخت  نـــــاگــــاهی حسود

تــــــو دهـــــانت حیف دان پـــایش جـــــویدن خــــوب نیست

شــــرم ای صیــــاد ظـــــالم رو چـــــو شیــری کن شکـــــار

همچـــــو سگ دامــــان کـــوری را دریــــدن خــــوب نیست

ییـــاوری چــــون مـــی نتـــانستی نگــــــــردی خـــــــار راه

هــــــر زمـــــان در پـــــای مسکینی خلیـــــدن خـــوب نیست

زینهـــــــار ایجــــــان مـــن بهــــــــــــر تقـــاضــــا و طمــع

پیش مــــرد سفلــــه گــــردن را خمیـــــــدن خـــــوب نیست

قبــــــل از هــــــــــر کــــــــار بسمل ذرهء انــــــــدیشه کـــن

کلک خــــــود را بعـــــد بــــا حســـرت گـــزیدن خوب نیست

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir  

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir