زبــان راست نپیچد دهـــان چه ارزش دارد

زبــان راست نپیچد دهـــان چه ارزش دارد
هـــدف به تیــر نبندد کمان چه ارزشی دارد
به وسعتی که شود رفت و آمد نفـس تفتیــش
دهند حنجره ها ارمغــان چــه ارزشی دارد
فـــراز ها همــه یابند از فرود های آذیــــــن
زمین اگر نبود آسمـــــان چه ارزشــی دارد
کسی ز کوچه ای خورشیدیان به شب تارگفت
در آسمـــان شمــا کهکشان چــه ارزشی دارد
به ما که هست به از قرص مهتاب قرص نـان
سرود و مستی و سروروان چه ارزشی دارد
به نــام خیزش بن بستهــا بــــه راه افتــــادیــم
چو جاده بسته بود کاروان چه ارزشـــی دارد
به سینه های ز دل مانـــــده خالی آتش اندازیــد
پـــرنــده ای که نمــانده آشیان چه ارزشی دارد
به سر فرازی سبزینه ها مبــــال ای رویــــــش
بهــار بر در زرد خــــــزان چـه ارزشـی دارد
به نزد تیز دمان حـــرف با زبـــان خنجـــر زن
بــرای تیغ قصیــــده و رمــان چه ارزشی دارد


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 10:4 توسط ویس قرن علی زاده
|
بنگر طلـوع خندهی خورشید بر لبم