آجیلوف، فــــرمانروی لومبــاردی، همســـری داشت کــــه در وجاهت گـــــــوی سبقت از تمامی زنــــان ربــــوده بود.
وی را (تئودولینا) می نامیدند و هـــر مردی کــــه دیده اش بر او مــــی افتاد، یک دل نه صد دل عـــاشق می شد.
از جمله چنین مردان نیز مهتر آنها بود که جوانی نجیب و زیرک محسوب میشد و بشکرانه همین ذکاوت نیز میدانست که ممکن است بر همسر فرمانروا نگاه کند، او را ستایش نماید و نسبت به او تمایلاتی داشته باشد، لکن هیچگاه قادر به معاشرت و دوستی با او نخواهد بود.
مهتر جوان این چنین نا امید و آرام، قانع به لمس کردن دامن وی در وقت سوار شدن بر اسب زندگی را میگذارند و حتی جرئت آن را نداشت که در حضور وی آهی برآورد.
اما اوضاع بهمین منوال نماند زیرا که غلیان احساسات بدانگونه که همگی آگاه می باشیم هرگونه سدی را می شکند و به عشاق شهامتی عجیب می بخشد.
مهتر جوان با خود اندیشید که مرگ بهتر از درد نهانی او و بی قراریهای روز و شب اش می باشد و فی الواقع مرگ تنها درمان درد وی بنظر می رسید پس هرگاه مرگ در انتظارش باشد چرا پیش از متمتع شدن از عشق خود دیده از جهان فروبندد؟
این چنین بود منطق وی و تصمیم گرفت که نقشه ای بکشد تا بتواند با آن زن همبستری نماید. ابراز عشق کردن و نامه نوشتن را بی ثمر دانست چون جز مرگ چیزی عایدش نمیکرد زیرا که آن زن نسبت به همسر خود وفادار بود و با هیچکس جز فرمانروا نمی خسبید و این فرمانروا بود که تمامی درها در مقابلش گشوده میشدند و مهتر مسکین می پرسید که آیا امکان دارد درها خوشبختی بروی کس دیگری هم غیر از فرمانروا باز شوند؟
آنگاه مشغول به بررسی حرکات و رفتار فرمانروا شد. خود را پشت بته ها پنهان کرده و میدید که فرمانروا چه مواقعی به خوابگاه همسرش داخل میشود.
بدین معنی که فرمانروا هر شب چپنی بر تن کرده و در حالیکه شمعدانی در دست داشت و عصائی در دست دیگر، بطرف خوابگاه آن زن رفته و دو ضربه بر در میزد. درباز میشد و ندیمه ای شمعدان را از دست وی می گرفت و فرمانروا پا بدرون نهاده و مدتی بعد خارج میشد.
مهتر پس از مشاهده این اوضاع، به تهیه چپن شبیه چپن فرمانروا پرداخت آنگاه شمعدان و عصائی نظیر آنچه وی حمل مینمود، بدست آورد سپس به حمام رفته و تن خویش را صد ها بار با صابونهای معطر شستشو داد تا مبادا بوی اصطبل هویت وی را لو دهد و زن بیچاره دریابد که این عطر شوهرش نیست.
پس از آنکه کاملاً پاک معطر شد، چپن بر تن کرده شمع را روشن نمود و عصا را بدست گرفت و مطابق رویه فرمانروا بطرف خوابگاه رفته و دق الباب کرد. در باز شد و ندیمه خواب آلود شمعدان را از دستش گرفت.
مهتر بی آنکه سخنی بگوید، وانمود کرد که ناراحت است (زیرا فرمانروا در اوقات ناراحتی بندرت سخن میگفت) آنگاه وارد بستر زن فتان شده و با شهوتی بسیار او را باغوش گرفت و بدینسان، آن شب نه یک بار، بلکه چندین بار با آن زن نرد عشق باخت و تنها ترس از کشف هویت بود که او را از بستر بیرون کشید.
هنوز مدت درازی از رفتن مهتر نگذاشته بود، که فرمانروا بشخصه چپن بر تن و شمعدان و عصا در دست سر رسید و طبق معمول وارد بستر شد.
همسرش با بهت و حیرت و در عین حال خوشحال از این همه حدت و حرارت گفت:
سرور من: امروز کاملاً عوض شده اید و چگونه است که بعد از آن عشقبازی، آنهم نه یکبار بلکه چند بار، مجدداً باین زودی نزد من برگشتید؟ مبادا سلامتی شما به خطر بیفتد.
فرمانروا تکان سختی خورد زیرا فی الفور دریافت کسی دیگر خویشتن را به قالب او در آورده و از لذائذ مختص وی بهره مند شده است.
اما عقل بر او نهیب زد. اگر کسی دیگر بود، مسلماً فریاد می کشید که چی میگوئی زن؟ من اولین بار است که امشب به اینجا میایم و تو یا دیوانه شده ای یا اینکه فاسق داری و یا کسی ترا فریب داده.
اما فرمانروا که قصد نداشت آن زن را آزرده خاطر و ناراحت ساخته و خودش را نیز مضحکه قرار دهد، و بر هوس همسرش نیز در مورد کسی دیگر غیر از خودش دامن نزند، اظهار داشت:
بله عزیزم؟ فکر میکنی من آنقدر مسن شده ام که نمی توانم هر چند گاه یک بار دست جوانان را از پشت ببندم؟
همسرش گفت: خیر قربان و من تنها بفکر سلامتی شما بودم.
فرمانروا گفت: شاید حق با تو باشد و اندرز تو همیشه بحال من نافع بوده و امشب دیگر مزاحم تو نخواهم شد.
فرمانروا بدنبال این سخن با خشمی بسیار از اطاق خارج شد تا متجاوز گستاخ را بیابد و چون میدانست که این شخص کسی غیر از ساکنین آن قصر نخواهد بود، مصمم شد که به تمام خوابگها سر کشی نماید و به ضربان قلب همه گوش دهد زیرا هرکس آنچنان حریصانه با هسمرش عشقبازی کرده بود، تا مدتها دچار طپش شدید قلب و ضعف حاصله میشد و همین ضربان غیر عادی وی را لو میداد.
فرمانروا سپس به خوابگاههای مجاور اصطبل رفت.
دست خود را بر سینه یکایک خفتگان نهاد ولی قلب همگی بعلت خواب، ضربان آرام و منظمی داشت.
مهتر شیاد در آن تاریکی هیکلی را دید که دست برسینه یکایک افراد مینهد و بیدرنگ فهمید که این، کسی دیگر غیر از فرمانروا نیست و بناچار چشمها را برهم فشرد و تظاهر به خفتن کرد.
چون دست فرمانروا بر سینه او قرار گرفت، بیدرنگ متوجه شد که این همان مرد شیاد میباشد، اما در آن تاریکی شب قادر به دیدن چهره او نبود زیرا علاوه بر آن مهتر صورتش را نیز پوشانده و یک دست را بر چهره نهاده بود و فرمانروا نیز به ملاحظه حیثیت و افشا شدن اسرار جرئت روشن کردن شمع را نداشت و نمیخواست همگی از موضوع آگاه شوند. و اگرهم همانجا ویرا بقتل میرسانید سر و صدای بسیار تولید شده و همگی از خواب بیدار میشدند. پس یک عدد قیچی را که برای همین منظور با خود آورده بود، از جیب خارج ساخت و یک طرف موهای بلند مهتر را قیچی نمود تا صبح روز بعد، از روی همین علامت ویرا بشناسد و مجازات نماید. آنگاه با خاطری آسوده از خوابگاه خارج شد.
اما کسی که اینهمه ذکاوت داشته باشد که بتواند با هسمر فرمانروا همبستری کند، ول اینکه یک مهتر باشد، بلاشک قادر است که در چنین مواردی نیز چاره ای بیندیشد و دوست ما نیز به آرامی از جا برخاست و چون تمام خدمه را خفته دید....
صبح روز بعد فرمانروا دستور داد تا تمام درها را ببندند و همه مستخدمین و نگهبانان به حضورش بروند. افراد یکایک وارد تالار شدند و در حضور وی، طبق معمول و مطابق رسم و عادت، کلاه از سر برداشتند و فرمانروا بطور ناگهانی مات و مبهوت شد زیرا یکطرف موهای همگی قیچی شده بود.
فرمانروا در دل گفت: هرکس بوده، در زیرکی و رذالت نظیر ندارد.
شاید اگر فرمانروائی دیگر غیر از آجیلوف بود، تمام آن گیس بریدگان را شکنجه میداد و از مجرم اصلی اعتراف میگرفت اما آجیلوف به افراد گفت: هر کس آن کار را کرده، دیگر تکرار ننماید.
سپس همه را مرخص نمود.
هر چند که این کلمات همه را متحیر و مبهوت ساخت، لکن برای یکنفر از آن میان معنا و مفهوم داشتند و از آن روز ببعد دیگر کسی جز خود فرمانروا پا به خوابگاه تئودولینا نگذاشت.
