به صحـرا بنگرم صحـرا تو بينم

Dr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collection

 

به صحـرا بنگرم صحـرا تو بينم

به دريــــــــا بنگرم دريــا تو بينم

بهرجا بنـــگرم كوه و در و دشت

نشـــــــــان از قامت رعنا تو بينم

 

ز دست ديده و دل ، هر دو فرياد

كه هر چــــه ديده بيند دل كند ياد

بســــازم خنجري نيشش ز پولـاد

زنـم بر ديـده تــا دل گـــردد آزاد

 

مـكن كاري كه بر پـا سنگت آيـد

جهان با اين فراخـــــي تنگت آيد

چوفردا نامه خوانان نامه خوانند

تو را از نامه خواندن ننگت آيــد

 

مـــن آن آزرده ء بـي‌خــانـمـانــم

من آن محنت نصيبِ سخت جانم

من آن سرگشته خــارم در بيابان

كـه هــر بادي وزد پيـشش دوانم

 

يكي برزيگري نالان درايـن دشت

به چشم خون‌فشان آلاله مي‌كشت

همي كشت وهمي گفت اي دريغا

كه بايدكِشتن وهِشتن دراين دشت

 

خـداونـدا به فـــــــرياد دلــم رس

كس بيكس تويي من مانـده بيكس

همـــــــه گويند طاهر كس نداره

خـدا يار منه چـه حـاجــت كـس

 

دلـي ديـرم خـريـــــــــدار محبت

كـزو گـرم‌ست بـــــــازار محبت

لباســــــــــــي بافتم بر قامت دل

ز پــود مـحنت و تــــــار محبت

 

واي آن روزيكه قاضيمان خدابي

بـه ميزان و صـراطـم ماجرابـي

به نـوبت مي‌روند پيـر و جوانان

واي آن ساعتكه نوبت زان مابي

 

دلـا غافل ز سبحـاني چه حاصل

مطيع نفس وشيطاني چه حاصل

بـود قــدر تو افــزون ازمـلائـك

تو قدر خودنمي‌داني چه حاصل

Dr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collection

 

به عشق تــــــــــوکردم تبا زنـــــــــــــده گانی، تبا زنده گانی

Dr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collection

به عشق تــــــــــوکردم تبا زنـــــــــــــده گانی، تبا زنده گانی

ولــی ای جفــــــــــاجو تو قـــــــــــــدرم ندانی، توقدرم ندانی

وفایت ندیدم به پیری رســیدم

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی

پیـــــــــــــــــــــــرگردیــــــــــدمُ دل را به جــــــــــوانیِ دادم

مــــــــــــوسمم گرچـــــــــــــه خزان بود بهــــــــــاری کردم             

وفایت ندیدم به پیری رســیدم

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی

جوانیِ گفت باپیر دل آگاه      که خم گشتی، چه میجوی دراین را

جوابش داد، پیرخوش تـــــــکلم         که ایــــــــــام جوانی کردم گمِ

وفایت ندیدم به پیری رســیدم

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی

شـــــــــــدم پیرُ نظربـــــــــــــــــازی ، هنوزم هست باطفلان

که از طفلی نکردم جز نظربـــــــــــازی دیگربــــــــــــــازی

وفایت ندیدم به پیری رســیدم

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی، به یادجوانی

ولی ای جفاجو تو قدرم ندانی، توقدرم ندانی

پیــــــــــــرم و آرزوی وصــــــــــــــــــل جوانــــــــان دارم

خــــــــــــــــانه ویـــــــــــــــران بودُ و حـسرت مهمان دارم

گرمی عشــــــــــــــق بسر، مـــــــــــوی سر از غصه سفید

زیــــــــــــــرخاکستر خــــــــــــــــــود آتـــــــــش پنهان دارم

وفایت ندیدم به پیری رســیدم

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی

کنون اشکُ ریزم به یادجوانی، به یادجوانی

ولی ای جفاجو تو قدرم ندانی، توقدرم ندانی

دم صبح تو ای گل انیس دل ما

که با تو بگویم ز راز نــــهانی

ولی ای جفا جو تو قدرم ندانی

Dr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collection

رفتم که تو باور کنی دارم محبت میــــــــــکنم

Dr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collection

نام تو رو آورده ام دارم عبــــــــــــادت میکنم
گرد نگاهت گشـــــــــته ام دارم زیارت میکنم


دستت به دست دیــگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چـــــــــــــــرا دارم حسادت میکنم


گفتی دلم را بعد از این دست کـــس دیگر دهم
 شاید تو بـا خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم


رفتم کنار پنــــــجره دیدم تو را بــــــا بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میــــــکنم


من عاشق چشم تو ام تومبـــــتلای دیـــــگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میـــــکنم


تو التماسیم می کنی جوری فرامــــــوشت کنم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میــــــکنم


گفتی محبت کن برو باشد خداحـــــــــافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت میــــــــــکنم

Dr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collectionDr. Depot Hearts and Spines - Free Valentine's Day vectors collection

همچـــــــــو فـــرهاد بـــود کــوه کنی پیشه ما

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

همچـــــــــو فـــرهاد بـــود کــوه کنی پیشه ما

کـــــوه مـــــا سینه مـــــا نــا خــن ما تیشه ما

شــو ر شیـــرین زبس آراست ره جلـوه گری

همــه فــرهــاد تراود ز رگ و ریشــــه مــــا

بهـــر یک جـــرعــه می منت سا قــی نکشیم

اشک مــا بــــاده مـــا دیــده مــا شیشــه مــــا

عشق شیــر یســـت قــوی پنجه و میگوید فاش

هـــر که از جــان گــذرد بگــذرد از بیشه مــا

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

خــــــــــــــــــداوندا!

خــــــــــــــــــداوندا!

به اشـــک ما دران دلشـــــــکسته

به شام نالــــــــــــــــــــه های نا امـــــــــیدان

به صبــــــــــــــــــــح آبروی رو سپــیـــــــــــــــــــــدان

به حرمــــــــانی که در چشــــــــــــــــــم یتـــــــــــیم اســـــــت

به دل هــــــــــــایی که در چنــــــــــــــــــــگال بیــــم اســـــــــــــت

به دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــداری که از آن گــــــــــــــــریه خیزد

به بیمــــــــــــــــــــــــــاری که از جـــــــا ن می گـــــــــــــریزد

به آن درمـــــــــــــــــــانده ای کز عمــــــــــر سیر است

به آهویی که در چنـــــــــــــــــــــــگال شیر است

قســـــــــــــم بر آستــــــــــــــــان کبریایی

رها کن جان ما را از جدایی

عشق عجیب  از نوشته های بوکاچیو

آجیلوف، فــــرمانروی لومبــاردی، همســـری داشت کــــه در وجاهت گـــــــوی سبقت از تمامی زنــــان ربــــوده بود.

وی را (تئودولینا) می نامیدند و هـــر مردی کــــه دیده اش بر او مــــی افتاد، یک دل نه صد دل عـــاشق می شد.

از جمله چنین مردان نیز مهتر آنها بود که جوانی نجیب و زیرک محسوب میشد و بشکرانه همین ذکاوت نیز میدانست که ممکن است بر همسر فرمانروا نگاه کند، او را ستایش نماید و نسبت به او تمایلاتی داشته باشد، لکن هیچگاه قادر به معاشرت و دوستی با او نخواهد بود.

مهتر جوان این چنین نا امید و آرام، قانع به لمس کردن دامن وی در وقت سوار شدن بر اسب زندگی را میگذارند و حتی جرئت آن را نداشت که در حضور وی آهی برآورد.

اما اوضاع بهمین منوال نماند زیرا که غلیان احساسات بدانگونه که همگی آگاه می باشیم هرگونه سدی را می شکند و به عشاق شهامتی عجیب می بخشد.

مهتر جوان با خود اندیشید که مرگ بهتر از درد نهانی او و بی قراریهای روز و شب اش می باشد و فی الواقع مرگ تنها درمان درد وی بنظر می رسید پس هرگاه مرگ در انتظارش باشد چرا پیش از متمتع شدن از عشق خود دیده از جهان فروبندد؟

این چنین بود منطق وی و تصمیم گرفت که نقشه ای بکشد تا بتواند با آن زن همبستری نماید. ابراز عشق کردن و نامه نوشتن را بی ثمر دانست چون جز مرگ چیزی عایدش نمیکرد زیرا که آن زن نسبت به همسر خود وفادار بود و با هیچکس جز فرمانروا نمی خسبید و این فرمانروا بود که تمامی درها در مقابلش گشوده میشدند و مهتر مسکین می پرسید که آیا امکان دارد درها خوشبختی بروی کس دیگری هم غیر از فرمانروا باز شوند؟

آنگاه مشغول به بررسی حرکات و رفتار فرمانروا شد. خود را پشت بته ها پنهان کرده و میدید که فرمانروا چه مواقعی به خوابگاه همسرش داخل میشود.

بدین معنی که فرمانروا هر شب چپنی بر تن کرده و در حالیکه شمعدانی در دست داشت و عصائی در دست دیگر، بطرف خوابگاه آن زن رفته و دو ضربه بر در میزد. درباز میشد و ندیمه ای شمعدان را از دست وی می گرفت و فرمانروا پا بدرون نهاده و مدتی بعد خارج میشد.

مهتر پس از مشاهده این اوضاع، به تهیه چپن شبیه چپن فرمانروا پرداخت آنگاه شمعدان و عصائی نظیر آنچه وی حمل مینمود، بدست آورد سپس به حمام رفته و تن خویش را صد ها بار با صابونهای معطر شستشو داد تا مبادا بوی اصطبل هویت وی را لو دهد و زن بیچاره دریابد که این عطر شوهرش نیست.

پس از آنکه کاملاً پاک معطر شد، چپن بر تن کرده شمع را روشن نمود و عصا را بدست گرفت و مطابق رویه فرمانروا بطرف خوابگاه رفته و دق الباب کرد. در باز شد و ندیمه خواب آلود شمعدان را از دستش گرفت.

مهتر بی آنکه سخنی بگوید، وانمود کرد که ناراحت است (زیرا فرمانروا در اوقات ناراحتی بندرت سخن میگفت) آنگاه وارد بستر زن فتان شده و با شهوتی بسیار او را باغوش گرفت و بدینسان، آن شب نه یک بار، بلکه چندین بار با آن زن نرد عشق باخت و تنها ترس از کشف هویت بود که او را از بستر بیرون کشید.

هنوز مدت درازی از رفتن مهتر نگذاشته بود، که فرمانروا بشخصه چپن بر تن و شمعدان و عصا در دست سر رسید و طبق معمول وارد بستر شد.

همسرش با بهت و حیرت و در عین حال خوشحال از این همه حدت و حرارت گفت:

سرور من: امروز کاملاً عوض شده اید و چگونه است که بعد از آن عشقبازی، آنهم نه یکبار بلکه چند بار، مجدداً باین زودی نزد من برگشتید؟ مبادا سلامتی شما به خطر بیفتد.

فرمانروا تکان سختی خورد زیرا فی الفور دریافت کسی دیگر خویشتن را به قالب او در آورده و از لذائذ مختص وی بهره مند شده است.

اما عقل بر او نهیب زد. اگر کسی دیگر بود، مسلماً فریاد می کشید که چی میگوئی زن؟ من اولین بار است که امشب به اینجا میایم و تو یا دیوانه شده ای یا اینکه فاسق داری و یا کسی ترا فریب داده.

اما فرمانروا که قصد نداشت آن زن را آزرده خاطر و ناراحت ساخته و خودش را نیز مضحکه قرار دهد، و بر هوس همسرش نیز در مورد کسی دیگر غیر از خودش دامن نزند، اظهار داشت:

بله عزیزم؟ فکر میکنی من آنقدر مسن شده ام که نمی توانم هر چند گاه یک بار دست جوانان را از پشت ببندم؟

همسرش گفت: خیر قربان و من تنها بفکر سلامتی شما بودم.

فرمانروا گفت: شاید حق با تو باشد و اندرز تو همیشه بحال من نافع بوده و امشب دیگر مزاحم تو نخواهم شد.

فرمانروا بدنبال این سخن با خشمی بسیار از اطاق خارج شد تا متجاوز گستاخ را بیابد و چون میدانست که این شخص کسی غیر از ساکنین آن قصر نخواهد بود، مصمم شد که به تمام خوابگها سر کشی نماید و به ضربان قلب همه گوش دهد زیرا هرکس آنچنان حریصانه با هسمرش عشقبازی کرده بود، تا مدتها دچار طپش شدید قلب و ضعف حاصله میشد و همین ضربان غیر عادی وی را لو میداد.

فرمانروا سپس به خوابگاههای مجاور اصطبل رفت.

دست خود را بر سینه یکایک خفتگان نهاد ولی قلب همگی بعلت خواب، ضربان آرام و منظمی داشت.

مهتر شیاد در آن تاریکی هیکلی را دید که دست برسینه یکایک افراد مینهد و بیدرنگ فهمید که این، کسی دیگر غیر از فرمانروا نیست و بناچار چشمها را برهم فشرد و تظاهر به خفتن کرد.

چون دست فرمانروا بر سینه او قرار گرفت، بیدرنگ متوجه شد که این همان مرد شیاد میباشد، اما در آن تاریکی شب قادر به دیدن چهره او نبود زیرا علاوه بر آن مهتر صورتش را نیز پوشانده و یک دست را بر چهره نهاده بود و فرمانروا نیز به ملاحظه حیثیت و افشا شدن اسرار جرئت روشن کردن شمع را نداشت و نمیخواست همگی از موضوع آگاه شوند. و اگرهم همانجا ویرا بقتل میرسانید سر و صدای بسیار تولید شده و همگی از خواب بیدار میشدند. پس یک عدد قیچی را که برای همین منظور با خود آورده بود، از جیب خارج ساخت و یک طرف موهای بلند مهتر را قیچی نمود تا صبح روز بعد، از روی همین علامت ویرا بشناسد و مجازات نماید. آنگاه با خاطری آسوده از خوابگاه خارج شد.

اما کسی که اینهمه ذکاوت داشته باشد که بتواند با هسمر فرمانروا همبستری کند، ول اینکه یک مهتر باشد، بلاشک قادر است که در چنین مواردی نیز چاره ای بیندیشد و دوست ما نیز به آرامی از جا برخاست و چون تمام خدمه را خفته دید....

صبح روز بعد فرمانروا دستور داد تا تمام درها را ببندند و همه مستخدمین و نگهبانان به حضورش بروند. افراد یکایک وارد تالار شدند و در حضور وی، طبق معمول و مطابق رسم و عادت، کلاه از سر برداشتند و فرمانروا بطور ناگهانی مات و مبهوت شد زیرا یکطرف موهای همگی قیچی شده بود.

فرمانروا در دل گفت: هرکس بوده، در زیرکی و رذالت نظیر ندارد.

شاید اگر فرمانروائی دیگر غیر از آجیلوف بود، تمام آن گیس بریدگان را شکنجه میداد و از مجرم اصلی اعتراف میگرفت اما آجیلوف به افراد گفت: هر کس آن کار را کرده، دیگر تکرار ننماید.

سپس همه را مرخص نمود.

هر چند که این کلمات همه را متحیر و مبهوت ساخت، لکن برای یکنفر از آن میان معنا و مفهوم داشتند و از آن روز ببعد دیگر کسی جز خود فرمانروا پا به خوابگاه تئودولینا نگذاشت.